العلامة المجلسي

220

حياة القلوب ( فارسي )

خديجة گفت : بسيار خوب است ، وشاد شد وبه غلام خود گفت كه : تو با مالي كه در دست توست از محمد است وبايد كه در خدمت أو بروى واز فرمان أو بيرون نروى ؛ پس حضرت با « ميسره » روانهء سفر شام شدند . وبه روايت ديگر : خزيمة بن حكيم كه با خديجة قرابتي داشت أو نيز در خدمت آن حضرت بود ودر آن سفر محبت عظيمى از آن جناب در دل أو قرار گرفت ، وچون به ميان راه رسيدند دو شتر خديجة خوابيدند وميسره متحير ماند كه بار آنها بر زمين خواهد ماند ، پس به خدمت آن حضرت شتافت وحقيقت حال را عرض كرد ، پس آن حضرت به نزد شتران آمد ودست مبارك را بر پاهاى آنها ماليد پس برجستند وپيش از شتران ديگر روانه شدند ، چون خزيمة اين حال را مشاهده نمود محبت واعتقادش نسبت به آن حضرت مضاعف گرديد وزيادة از سابق در خدمت آن حضرت اهتمام مىنمود ، وچون به نزديك شام رسيدند به نزديك دير راهبى فرود آمدند وآن حضرت در زير درختى نزول اجلال فرمود وساير أهل قافله متفرق شدند وآن درخت سألها بود كه خشك شده وپوسيده بود در همان ساعت سبز شد وشاخ وبرگ برآورد وميوه‌ها از أو ريخته شد ودر أطراف درخت همه گياه روئيد ، وچون راهب آن حال را مشاهده نمود به سرعت از صومعة به زير آمد وبه خدمت آن حضرت شتافت وكتابي در دست داشت وگاهى در كتاب نظر مىكرد وگاهى مشاهدهء جمال آن حضرت مىنمود ومىگفت : اوست اوست بحقّ آن خداوندى كه إنجيل را فرستاده است . چون خزيمة اين سخن را از راهب شنيد ترسيد كه مبادا ارادهء ضررى نسبت به آن جناب داشته باشد شمشير خود را از غلاف كشيد وفرياد كرد كه : اى آل غالب ! پس أهل قافله از هر جانب دويدند وراهب بسوى صومعهء خود گريخت ودر را بست واز بالاى صومعهء خود مشرف شد وگفت : اى قوم ! به چه سبب همه متفق گرديديد در آزار من ؟ ! سوگند ياد مىكنم بخداوندى كه آسمان را بىستون برپا داشته است كه قافله‌اى در اين مكان فرود نيامده است بسوى من كه محبوبتر از شما باشد ، ودر اين كتاب كه در دست دارم نوشته است كه اين جوان كه در زير درخت نشسته است رسول پروردگار عالميان